ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
220
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
ديهء خود از امير مىگيرند و بنابر اين ديگر مالك جان خويش نيستند - . برجستند و اورخان را كشتند . مردم آن سه تن را كشتند . اسماعيليه در ايام فتنه بر دامغان استيلا يافتند . رسول ايشان به هنگامى كه سلطان جلال الدين در بيلقان بود نزد او رفت . سلطان از آنان خواست كه از دامغان بروند . آنان گفتند كه آن را سى هزار دينار ضمانت مىكنند . و بدين مقدار توقيع نوشته شد . يكى از سران اسماعيليه كه از آن رسولان بود ، در خدمت وزير شرف الملك بود . شبى كه مستى شراب در او اثر كرده بود گفت كه پنج تن از فداييان اكنون خود را در لشكرگاه جاى دادهاند و جاى يك يك بگفت . وزير اين خبر به سلطان داد . سلطان ايشان را حاضر ساخت و فرمان داد همه را در آتش بسوزانند . پايان سخن نسوى . ابن اثير مىگويد : پس از كشتن اورخان سلطان لشكر به بلاد اسماعيليه برد و در گرد كوه و الموت و جمعى را بكشت و خرابيها به بار آورد و از ايشان سخت انتقام كشيد . زيرا بعد از واقعهء اورخان هواى تصرف بلاد اسلام در سر داشتند و سلطان با اين اقدام آن طمع از سر ايشان به در برد . چون سلطان بازگشت خبر يافت كه جماعتى از مغولان به دامغان و نزديكى رى رسيدهاند سلطان بر سر ايشان تاخت و تار و مارشان نمود . سپس شنيد كه باز هم لشكرهايى از مغولان در راه هستند . سلطان همچنان در رى به انتظار ايشان مقام كرد . استيلاى حسام الدين نايب خلاط بر خوى گفتيم كه دختر سلطان طغرل زوجهء اتابك ازبك بن پهلوان بود و چون جلال الدين تبريز را از او بستد شهر خوى را به اقطاع او داد . سپس او را به عقد خود درآورد . به سبب اشتغال به جنگها و لشگركشيها چندى او را به حال خود گذاشته بود ولى در اثر اين لشكركشيها آن قدرت و عزت از دست رفته فراچنگ آورد . نسوى منشى گويد : « سلطان سلماس و اورميه را نيز بر آن افزود و مردى را برگماشت تا به امور اقطاعات رسيدگى كند . آن مرد راه ناسازگارى پيش گرفت و وزير را عليه او برانگيخت وزير به سلطان نوشت كه آن زن با اتابك ازبك مكاتبه دارد . وزير خود به خوى آمد و در سراى آن زن نزول كرد و اموال او بستد . زن در دژ طلع بود . وزير دژ را محاصره كرد زن خواست كه اجازه دهد نزد سلطان رود ، وزير نپذيرفت تا به حكم او از دژ فرود آمد » . مردم خوى از ملكهء سلطان جلال الدين به رنج افتاده بودند . او خود بر مردم ستم مىكرد و سپاهيانش بر جان و مال مردم دست گشوده بودند . ملكه نيز با آنان متفق بود . مردم خوى به حسام الدين حاجب كه در خلاط بود نامه نوشتند و او را فرا خواندند .